ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

224

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

ديگى آب بجوشانند عظيم و جرجيس را بسته در آنجا فكندند ، و بىاندازه آتش مىكردند و آب مىجوشيد ، و هم نمرد ، ملك گفت درد هم نيايد ، گفت خداى تعالى درد از من باز دارد ، پس ديگر باره بفرمود تا او را بميخ آهنين بر زمين بدوختند و سنگى عظيم به چندين مرد بياوردند و بر پشتش نهادند ، چون شب درآمد خداى تعالى فرشتهء را بفرستاد و او را پيغامبرى داد و گفت دشمن من ؟ ترا سه بار بكشد ؟ ، و من ترا زنده كنم ، پس ترا بپذيرم و جرجيس را بازگشاد ، و از زندانش بيرون آورد ، ديگر روز پيش ملك باستاد و دعوت كرد ، ملك وزير را گفت چه تدبير است ( 147 - ب ) و جادوانرا بياوردند تا عجايبها نمودندش پيش ملك ، از صناعت خويش ، ملك شاد گشت و گفت اين را سگى گردانيد و ايشان افسونها كردند و قدحى آب جرجيس را دادند كه بخورد ، هيچ نبود . گفتند اى ملك كار او جادوئى نيست پس ملك گفت اين كرسيهاء چوبين به همان درخت كه بوده است باز بر و [ برگ و ] بار بيرون آور تا بخداى تو بگروم ، جرجيس دعا كرد همچنان ببود و هم نگرويد ، و گفت جادو است پس يكى از وزيران گفت اين را به من ده تا چنانش بكشم كه زنده نگردد ، و صورتى از مس بفرمود كردن و جرجيس را در ميان كرد و بسيارى نفط و گوگرد اندر ريخت ، و آتش در زدند ، خداى تعالى ميكائيل را بفرستاد تا آن صورت بر زمين زد بانگى سهمناك برآمد و مردمان بيهوش شدند ، چون به هوش و عقل باز آمدند ، جرجيس را ديدند آنجا ايستاده ، ملك گفت بگرسنگى بيازمايم او را در خانهء بازداشتند ، ستون خانه بامر حق تعالى سبز گشت و ميوه بارآورد ، ديگر باره جرجيس را از خانه بيرون آوردند و ميخها به زمين فرو بردند و فرو دوختند و شمشيرهاى فراوان در زير گردون سخت كردند و آن گردون بر پشت جرجيس براندند تا پاره پاره شد و از آن پاره‌هاء گوشت در پيش ( 148 - آ ) شيران گرسنه افكندند تا بخوردند ، چون شب درآمد خداى تعالى او را زنده كرد ، ديگر روز پيش ملك بايستاد ، او را بخداى خواند ، ملك گفت من از كار تو عاجز گشتم ، اين بت مرا سجده كن تا من بخداى تو بگروم گفت روا باشد و بانگ به شهر اندر افتاد كه جرجيس بت را سجده خواهد كردن ، و همه خلايق روز ديگر بيرون رفتند ،